هاناهانا، تا این لحظه: 13 سال و 8 روز سن داره

هانا طلا

تولد سه سالگیت مبارک فرشته کوچولو 1395

فرشته کوچولوی ناز من کللی طول میکشه تا این دو سال غیبت رو برات بذارم تو وبلاگت اینم عکسای تولد سه سالگیت که هیچ فرررررقی با فرشته ها نداری این لباس و این تاج گل رو خودم برات درست کردم با کللللللی عششششششق دختر خوش قلب و مهربون مامان تو اون روزا خاله گلی باردار بود و آیلین کوچولو تو راه بود و توهم همش بمن میگفتی ماهم نی نی بخریم بذاریم تو شکمت قربون اون قد و بالات برم من چون روز عید قربان بدنیا اومدی هرسال دوتا تولد داری هم روز عید قربان و هم 24 مهرماه ایناهم عکسای روز عیده فدای اون ژست گرفتنت و ناااااز نگاهت ناز چشاتو قربون ...
2 ارديبهشت 1397

با کللی تاخیر تولد چهار سالگیت مبارک عزیزم

سلام عروسک مامان اگه بخوام تو یه مطلب این دو سال غیبت رو.برات بگم فقط باید بگم تا مدتهای زیادی خیلی کم خواب بودی و شب و روزمون بیشتر اوقات برعکس بود اما خب رفته رفته خوابت خوب شد عکسای تولد دو سالگی و سه سالگیت رو از گامپیوتر پیدا میکنم و برات میذارم حتما اینم عکس تولد چهار سالگیت که آبجی کوچولوت تو شکمم بود ...
2 ارديبهشت 1397

من برگشتممممممم

سلااام هانای قشنگم،هانا طلای من مدت زیادیه که به وبلاگت سر نزدم خیلی ناراحتم  الان که بعد بیشتر از دو سال اومدم برات بنویسم و مطالب قبلی رو دیدم اشک تو.چشام جمع شد یاد خاطراتی افتادم که فراموششون کرده بودم الان ارزش بی نهایت این وبلاگ رو ببشتر میفهمم خیلی دوستت دارم دخترم ،تو این دو سال و نیم خیلی بزرگ شدی خیلی خانوم شدی حتی خواهر شدی برات دونه دونه می‌نویسم و جبرانش میکنم عاشق همیشگیت مامان ...
2 ارديبهشت 1397

هانا جونه عجول

سلام من مامانه هانا هستم  هانای من تو سی و چهار هفته بدنیا اومد یعنی پنج هفته زودتر فرشته ی بی بال ما خیلی عجله داشت سال قبل روز عید قربان24/7/1392 چهارشنبه  هانا طلا عیدیه منو باباجون بودی عاشقتیم ...
2 ارديبهشت 1397

هانا دختر مهربونه من

سلام هانا جونم،،دختر گلم،،،خیلی وقته که به وبلاگت سر نمیزنم و برات نمینویسم،خیلی تنبلی کردم،خیلی هم پشیمونم،اما متاسفانه حال خوبی نداشتم برای نوشتن دختره نازم چند روز دیگه تولدته،،،پست جدید رو روز تولد دوسالگیت میذارم عشق بزرگه زندگیه من،،،هانا،،،،دوستت دارم دخترم
10 مهر 1394

زیارت،سفره خونه،آبگوشت،خاطره

  اینم از تفریح ما قبل عید دخترم ما داریم ماشینمونو عوض میکنیم انشاالله بخاطر همین این سمند رو میفروشیم و یه ماشین لیفان ایکس شصت ثبت نام میکنیم بابا جونت پیشنهاد داد قبل فروش ماشین بریم یه تفریح نزدیک و قشنگ ماهم جای مخصوص خودمون رو انتخاب کردیم و رفتیم زیارت سفره خونه تلکا،آبگوشت،مثل همیشه،اولین جایی که منو بابا جونت باهم رفتیم   ...
5 فروردين 1394

عروسک ارثی

دختره قشنگم این عروسک بچگی منه که انقدر دوسش داری منم همسن تو بودم اینو برام خریده بودن،بعدها اسمشو گذاشته بودم فاطمه،ههههههههههه،،، اما تو بهش میگی نینی بغلش میکنی میبوسیش نازش میکنی  رو پاهات میخوابونیش خلاصه این نینیه توهه،توهم نینیه نازه منی     ...
5 فروردين 1394

مادر جون کربلایی

هانا خانومی چشمت روشن بالاخره مادر جونت بعد از ده روز از کربلا اومد،توهم که حسابی دلتنگش بودی خنده از رو لبات محو نمیشد با دیدنش دستوپاتو گم کرده بودی،،،برات این بلوز شلوار که تنته با اسباب بازی دیگ و قابلمه آورد همون اول هم داد دستت ببین چطوری بازی میکنی اون روسری هم سوغات منه اما تو بعنوان چادر گذاشتی سرت تا پشت سر آقا جون نماز بخونی فقط میگی الله اپپر ههههه دختره دوست داشتنیه من       ...
5 فروردين 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به هانا طلا می باشد